تبليغاتX
شام مهتاب


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 10 مهر1389ساعت نويسنده الیزا |


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت نويسنده الیزا |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 15 شهریور1389ساعت نويسنده الیزا |





ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 8 شهریور1389ساعت نويسنده الیزا




ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 7 شهریور1389ساعت نويسنده الیزا |


عجله ای برای زود رسیدن ندارم . می شینم تو ایستگاه اتوبوس . در اتوبوس روبروم باز می شه و سوار می شم. یه صندلی خالیه. وقتی نشستم تازه فهمیدم که چرا این صندلی خالی بوده .            یه نفر روبروم نشسته که از طرفی سعی می کنم بهش خیره نشم و از طرفی نمی تونم .             حس خاص و عجیب و نسبتاً بدی منو گرفته. نمی دونم دختره یا پسر.                                        فکر نمی کردم تشخیص ندادن هویت کسی می تونه انقدر در من ایجاد انزجار کنه.                         نمی دونم باید حس خوبی بهش داشته باشم یا نه .                                                             ولی هر حسی که هست اینه که نمی تونم مثل بقیه ببینمش.                                                  یه ذره فکر می کنم بعد تصمیم می گیرم از جام بلند شم .                                                       دوباره می گم نه بشین سر جات و حواستو بده جای دیگه .                                                         ولی از هرچیش که بگذرم از موهاش که یه سانت هم نیست و نقره ای سفیده نمی تونم بگذرم.        -وای خدایا چرا من سوار این اتوبوس شدم ؟                                                                         -چرا این صندلی خالی بود و چرا من خسته بودم ؟


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 1 شهریور1389ساعت نويسنده الیزا |
 

فکر می کنم یکی دو هفته ای می شه که ننوشتم . این مدت گاهی میومدم نت ولی دستم به نوشتن نمی رفت . این جمعه ای که گذشت با پیشی خان عروسی دعوت بودم عروسیه دوست پیشی بود . من تابحال از نزدیک ملاقاتشون نکرده بودم فقط چند روز مونده به عروسی یه دعوتنامه بهمراه عکس دونفرشون رو برامون میل کرده بودند و من مفتخر به دیدنشون شدم .

انقدر پیشی خان حساسه رو همه چیز من که از اول هفته تا آخر هفته مواظب بود که من چیکار می خوام بکنم . چی می خوام بپوشم و ... منم که اصلاً اینجوری نبودم که کسی (اونم از جنس مذکر ) بخواد به من نظر بده چیکار کنم یا نکنم ولی پیشی خان تونسته منه سرکشو یکم رام کنه و کلاً در زندگیم تاثیرگذار باشه :)

عروسی خیلی خوب بود . خیلی رقصیدیم . عروس خانوم اصلاً تحویلم نگرفت چونکه پیشی چندسال پیش با دوستش دوست می شه و یه دوستیه چند ماهه بوده و تموم می شه.

من اصلاً هیچ حس بدی نداشتم و از اول که رفتیم اونجا با روی خوش به همه مسائل و خصوصاً عروس و دوماد نگاه می کردم ولی خانوم دوست پیشی یه رفتار خاصی با من داشت و من به پیشی گفتم و اون گفت حسادت می کنه و ناراحت نباش و اهمیت نده . منم به پیشی گفتم اگه می دونستم کسی از حضور من تو این مجلس اذیت می شه نمیومدم . ولی پیشی ارومم کرد و به جمع مهمونا برگشتیم.

بعد اون دختری که دوست این خانوم بود و چند سال پیش مدتی با پیشی دوست بوده  اونجا حضور داشت. دختر بدی نمی خورد باشه من اصلاً حس بدی بهش نداشتم و حتی اصلاً تو چهرش دقیق نشدم . چون به گذشته پیشی برمی گشت و برای من اهمیتی نداشت و سعی کردم از جشن اون شب استفاده ببرم و حسابی با پیشی رقصیدیم و عکس انداختیم .

نمی دونم شما سریال اسپارتاکوس رو دیدید یا نه . اگه ندیدید توصیه می کنم ببینید خیلی قشنگه البته با دیدن اپیزود اولش خیلی شوکه می شید چون من خودم تابحال فیلمی با اینهمه صحنه ندیدم چون این فیلم مربوط به رم باستانه و داره جهالت مردم اون دوره رو به تصویر می کشه . بهمین خاطر صحنه های س.ک.س.ی و عجیب زیاد داره ولی یکی دو اپیزودشو که می بینید براتون این تصاویر عادی می شه . ولی سریالیه که حتماً باید تنها ببینید چون یه دفعه یه صحنه رو می کنه که اگه کسی کنار آدم نشسته باشه آدم دلش می خواد زمین دهن وا کنه بره توش مگر اینکه با پیشیتون ببینید البته من نمی دونم دُز بی تربیتیتون با پیشیتون چقده 

گفتم اسپارتاکوس که بگم رفتم آرایشگاه و خواستم موهامو تو همون تیپایی که ملکه های اسپارتاکوس درست می کردن درست کنه . موهامو خیلی دوست داشتم و خوشگل شده بود .

مامانم دوباره مسافرته و منم که دارای احساس مسئولیت شدید وقتی مامانم نیست و خونه رو به من می سپره نمی تونم آروم بشینم و مثل خونه تکونیه شب عید کار می کنم از شستن دستشویی حموم بگیر تا دستمال کشیدن یه روز در میون کل سرامیکای کف خونه و...

 دیروز ساعت 6 خسته از کلاس اومدم . یه دقیقه هم نشستم رفتم تو آشپزخونه تا ساعت ۹:۳۰ داشتم آشپزی می کردم ولی عوضش یه زرشک پلو و مرغی درست کردم که با دیدنش اصلاً احساس خستگی نکردم و خوشحال و پر انرژی شدم . کلاً خیلی آشپزی دوست دارم و زمانیکه بهش می دم اصلاً خستم نمی کنه و واقعاً برام لذت بخشه .

پیشی نوشت :  آقای گردالیه کلم پیچ گاهی بدجنس: باید خدمتتون عرض کنم که درسته بهونه گیریا و بد اخلاقیاتو قبل رفتن به عروسی فراموش کردم ولی ازت می خوام بیشتر رعایت حالمو بکنی و همنوطور که من به سلایقت احترام می ذارم تو هم اینکارو در حق من انجام بدی و اجازه بدی خودم با در نظرگرفتن نظرات تو و خودم بهترین انتخاب رو بکنم .شاید اوایل دوستیمون شیطنت زیاد کردم و به بعضی حرفات اونجور که باید اهمیت ندادم ولی الان اینطور نیست و تمامیه حرفات برام ارزشمنده و همینطور حرفای دیشبت. به تمام حس و حال های مردونت احترام میذارم و امیدوارم که به همه اهدافی که توی سرت می گذره برسی و ایمان دارم که اینطور می شه چون الیزا مردی رو انتخاب کرده که از پس همه چیز بخوبی برمیاد :)

 

+ تاريخ دوشنبه 18 مرداد1389ساعت نويسنده الیزا |
 

 

به دوستم قول دادم که صبح باهاش برم مهران تا مدل لباس برای نامزدیش ببینیم. توی مترو باهاش قرار می ذارم. تو کل مسیر بهش توجه دارم یعنی از وقتیکه نامزد کرده بهش توجه دارم ولی هیچ ذوقی در وجودش نمی بینم . حتی یه بارم تو هفته پیش بهش گفتم که چرا اینجوری ای . چرا خوشحال نیستی . می گه چرا هستم فقط فکرم خیلی مشغوله. نمی دونم شاید شیوه هیجانات با هم فرق می کنه ولی من همش احساس می کنم که قط بخاطر خود ازدواج داره ازدواج می کنه نه بخاطر وجود عشق. نمی دونم حسم درسته یا نه با اینکه با نامزدش دو سه سالی دوست بوده ولی حس رسیدنو تو چشماش نمی بینم .

برای مثال : از اولین شبی که نامزدش شام اومده خونشون می گه که هفته پیش بوده و من می پرسم : خوب چیکار کردی ، شام چی داشتین ، چی پوشیده بودی ؟

می گه : شام که نداشتیم حاضری خوردیم ، تن ماهی !!!!!!!!!

می گم : چه بی ذوقی ، ناسلامتی اولین بارش بوده شام خونه شما می مونده چقدر تحویلش گرفتین.

می گه : نه ما با هم خیلی راحتیم .

دیگه حرفی نمی زنم ولی توی ذهنم به این فکر می کنم که من حتی وقتی دوستای دخترم خودشون خودشونو دعوت می کنند خونمون و شام یا نهار میان کلی به تقلا میوفتم و کلاً خیلی برام مهمه طعم غذا و چیدمانش و نظر مهمونا. دیگه بماند که مهمون نامزدم باشه یا هر کسی دیگه .

بعد به این فکر می کنم قشنگیه زندگی به حساسیت داشتن روی همین مسائل کوچیکه و برنامه ریزی روی این مراسم ، راحت بودن با یه نفر جدا از احترام گذاشتن بهشه. شاید همه با من هم عقیده نباشن مثل یکی دیگه از دوستام که اگه باهاش بیرون باشم و بخوایم بریم یه فست فود و غذا بخوریم  براش فرقی نمی کنه و تازه خیلی وقتا هوس ساندویج کثیف می کنه و این منم که در یک نگاه اجمالی همه مسائل رو بررسی می کنم و نظر می دم که وارد مثلاً فلان اغذیه فروشی بشیم یا نه و همیشه از من بعنوان یه فرد سوسول یاد می کنه.

حالا بماند که چند سال تجربه کوهنوردی با پیشی و دوستان از من یه دختر انعطاف پذیر ساخته که با شیوه صحرایی بودن اعم از دستشویی صحرایی، چای صحرایی و غذای صحرایی خودمو وفق دادم و تازه خیلی وقتا هوس املتایی رو می کنم که دوست پیشی روی هیزم درست می کنه با یه قالب یا دو قالب کره پ.ا.ک و فلفل سیاه فراوون . واقعاً خوشمزست مزه ژامبون تنوری می ده و توی سرمای زمستون دشت هویج نمی دونید که چه مزه ای می ده . 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 4 مرداد1389ساعت نويسنده الیزا |

توی گرما خسته از کلاس میام بیرون و بطور سرزده می رم پیش یکی از دوستای قدیمیم که دستیار دندون پزشکه و ظهرها تنهاهه و محل کارش نزدیکه کلاس ماست.هنوز یادم نرفته که تا چند روز پیشش به من می گفت خوشبحالت تو چیکار می کنی که چاق نمی شی و ... همینجور که دارم فکرشو می کنم می رسم به در مطب و زنگ می زنم و چند لحظه بعد در باز می شه. به به مریم خانوم تنهایی واسه خودت چیکار می کنی خوش می گذره همینطور که دارم احوالپرسی می کنم چشمم میوفته روی میز و تازه می فهمم فرق من با اون چیه و دقیقاً به این نکته برای هزارمین بار می رسم که هر معلولی علتی داره و نظام طبیعت الکی که نیست . یه ظرف از این بستنی دایتیا جلوشه بهمراه یه بطری شکلات از اینا که روی کیک و بستنی می ریزند بهمراه یه بسته چیپس بزرگ م.ز.م.ز

هفته پیش مسافرت بودم و خیلی خوش گذشت و کلاً رفرش شدم و برگشتم . اونجا بهمراه خانواده خودم بودم و خانواده یکی از دوستان خودم . یه داداش دارم که خیلی آرومه و کلاً از اینجور پسراست که اصلاً به دخترا توجه نمی کنه و وقتی تو جمع یه دختر باشه احساس معذب بودن نمی کنی و باهاش راحتی . بعد از مسافرت که داشتم باهاش صحبت می کردم بهش گفتم دوستم چطوری بود خوب بود ؟یه کم فکر کرد و گفت : اییییییی بد نبود در حد پیکان.  منو می گی  

یه اتفاقاتی پیش اومد که من و پیشی با هم آشتی کردیم و الان پیشی یه جوجه مینا خریده و مشغول تربیتشه و من دوباره هووو دار شدم چون یه جوجه بودم حالا شدیم دو تا

عروسیم خوب بود خوش گذشت. من با پیشی دعوت بودیم خیلی دیر به عروسی رسیدیم و فقط یه دور کوتاه شد که برقصیم با هم . موقع شام هم وقتی رفتیم غذا بکشیم اومدند گفتند خانوما برن توی سالن چون اماکن اومدند و پشت در هستن( عروسی توی باغ بود ) و من فقط یه کوچولو غذا برداشته بودم که پیشی گفت تو برو توی سالن من برات سالاد و نوشابه میارم. وقتی اومدم توی سالن کلاً از ترس اماکن زنونه مردونش کردن و نذاشتند خانوما بیرون بیان و جفتمون تنهایی شام خوردیم. البته اون با یه عالم چیزای خوشمزه و من بدون سالاد و ...

یه نامه از نادر ابراهیمی جایی خوندم که خیلی قشنگ بود و فکر می کنم مناسبه حاله همه سنی هست توصیه می کنم شما هم بخونید و لذت ببرید :

 


  اين مطلب بخشي از يكي از نامه‌هاي نادر ابراهيمي به همسرش است  توصيه مي شود كه همه زوج‌ها اين نامه را چندين بار و نه به‌تنهايي كه با هم و در كنار يكديگر ‌ بخوانند.

نادر ابراهيمي داستان‌نويس معاصر ايراني است

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمينه‌هاي فيلم‌سازي، ترانه‌سرايي، ترجمه، و روزنامه‌نگاري نيز فعاليت کرده‌است.
 

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم
و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم
يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را
و يك شيوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است
   عزيز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.
عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .
من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.
   عزيز من!
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..
بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .
اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .
سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.
بيا بحث كنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.
بيا كلنجار برويم .
اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.
بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.
من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.
بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .
عزيز من! بيا متفاوت باشيم.  
 
 


 
 

+ تاريخ چهارشنبه 30 تیر1389ساعت نويسنده الیزا |

کی فکرشو می کرد که منی که چند سال از درس و کتاب فاصله داشتم بتونم یه امتحان دیگه رو که خیلی سخت بود به خوبی پشت سر بذارم و جزء سه نفری باشم که از این امتحان نمره اورده و شده ۸۵ !!!  علت اینکه این تعریفو از خودم کردم این بود که اون درس در مورد engine هواپیما بود و به نظر من یه درس کاملاً پسرونه .که به این نتیجه رسیدم که می شه گفت 20% شاید مردونگی در وجودم بوده که تونستم از پسش بربیام  خیلی خسته شدم از این دوره ای که دارم می گذرونم چون برای اینکه صرف یک ماه دیگه تمومش کنیم خیلی برامون فشردش کردن بطوریکه از 8 صبح یکسره کلاس دارم تا 5 بعدازظهر . از اونجایی که خدا به من لطف زیاد داره ، داره برام یه اتفاقات شغلی از طریق یکی از همکارای سابق بابام پیش میاد که داره منو چند پله به پرواز نزدیکتر می کنه. اینکه احساس می کنم روز به روز به آسمون نزدیکتر می شم خیلی برام لذت بخشه ،از اینکه از زمین و همه متعلقاتش فاصله می گیرم و از اون بالا می تونم دنیا رو خیلی کوچیک ببینم و آسمونو بزرگ زیر پوستم خون به جریان میوفته.

 

جمعه خواهرم کنکور داره و من از الان بجای اون استرس دارم . وقتی کنکورشو بده و منم اگه خدا بخواد زودتر دورم تموم بشه و قبل از صعودم به آسمون، می خوایم بریم پیش مادرم.یک ماهه که ندیدمش و هر شب یک ساعت باهاش تلفنی حرف می زنم و دلم براش یه ذره شده . وقتی می بینم که با شادی من از راه دور شاد می شه و با ناراحتیه من غمگین ، احساس می کنم خیلی بهش مدیونم .

 

جایی که میریم یه دهکده سرسبز و شاید شبیه جنگل با یه خونه شیروونی قرمز بالای یه تپه سبزه که هر کی از آشناهامون اونجا اومده ، ازش بعنوان یه جای رویایی و بکر یاد کرده . ولی امسال یه چیزه دیگه شده با توصیفاتی که مامانم می کنه و نکته خیلی جالب و ترسناکش پیدا شدن سر وکله حیووناته جنگلی به داخل دهه که همه بومیای اونجا رو به وحشت انداخته . مادرم تعریف می کرد که هرشب یه آقا خرسه کندوهای عسلشونو میاد می بره ، با وجود اینکه تو باغاشون تا صبح رادیو روشن می ذارن و چراغ روشنه . انگار آقا خرسه فهمیده این قضیه رادیو و شلوغ کاریا الکیه و به بومیای اونجا ضرر می زنه و می ره. یکی از آدمای اونجا گویا تفنگ داشته و نقشه کشیده بودند که کلک خرسه رو بکنن که به گوش میراث فرهنگی رسیده و اومدن به ده و گفتند اگه خرسه رو بکشید 40میلیون خسارت داره و میل خودتونه . اهالیه اونجا هم سر در گمن و نمی دونن چیکار کنن. نمی دونم دلم برای خرسه بسوزه یا آدما!

خلاصه که با این جریاناتی که در روستای ارثیه مادربزرگیه من در حال وقوعه ، بی صبرانه منتظرم که وارد بهشت اونجاشم و فقط نفس بکشم و تو ایوونه چوبیمون با مامانم و بابامو و بقیه بشینم صبحونه و عصرونه بخورم. نمی دونید که چه حالی می ده .

برم یه جستجوی دیگه در سایت ها برای پیدا کردن یه لباس خشگل انجام بدم که دو تا عروسی افتادم که یکیش خیلی نزدیکه یعنی یکی از دوستای نزدیکمه که خواهر نداره و راه می ره می گه تو خواهر منی و باید ال کنی و بل کنی .

 

پی نوشت : دیروز رفتم روزولت و هر چی لباس دیدم زشت و گرون که اگه نصفه اون قیمتم بود واقعاً نمی ارزید این شد با اینکه وقتم کمه به صرافت دوختنش بر اومدم :)

 

 

+ تاريخ دوشنبه 7 تیر1389ساعت نويسنده الیزا |